یادم رفته بود. یادم رفتهبود که اینجا برای خودم مینویسم نه برای کس دیگری. اینجا جایی است که مینویسم تا یادم باشد. از تجربههای خودم، از اتفاقات روزمره، از چیزهایی که یادگرفتم و اصلیترین و مهمترین مخاطب این نوشتهها خودم هستم.
وقتی این را فراموش میکنم و فکر میکنم باید برای مخاطب دیگری بنویسم، دنیای نوشتن به پایان میرسد. دیگر دستم به نوشتن نمیرود.
مگر من چه کسی هستم یا چه کار خاصی میکنم تا مخاطبِ درگیر وضعیت جنگی، نوشته من را بخواند؟ اصلا جنگ هم نبود چرا باید نوشته من برای کسی مهم میبود؟
این سوالات و دهها سوال دیگر در سَرَم میچرخد و توان نوشتن را از من میگیرد.
با خودم تکرار میکنم که من برای خودم مینویسم، برای اینکه یادم بماند، حالا این وسطها اگر کسی هم دوست داشت میتواند اینها را بخواند. اینها که مینویسم برای خودم با ارزش است. فکرم را جمع و جور میکند.
اگر فقط همین یادم باشد دیگر هیچکاری سخت نخواهد بود. کار را انجام میدهم چون برای خودم ارزش دارد، چون برای خودم مهم است از این جهت که باعث پیشرفت خودم میشود. میدانم، میدانم کمی خودخواهانه است اما این خودخواهی اثر بدی ندارد. شخصی است، به کسی صدمه نمیزند.
این نگاه به خود، دیدگاه جالبی است اما آفت خودخواهی را حتما در پیش دارد. در مورد نوشتن وبلاگ شخصی شاید مشکلی نداشته باشد اما اگر دقت نکنم خیلی سریع تبدیل به خودخواهی خواهد شد.
اصلا این « خود » چیز جذابی است. میتواند خیلی شیطانی باشد یا خیلی خدایی. بستگی دارد چقدر « خود » را ساخته باشم و حواسم بهش باشد و صدمه ندیده باشد و کلا « خود » متوکلی باشد. « خودی » که خلیفه خدا روی زمین بوده و قدرتی دارد که نگو.
باید با خودم تکرار کنم که حواست به « خود » ت باشد. خیلی حواست باشد. خیلی زیاد.
دیدگاهتان را بنویسید